اشتراک گذاری
هیچ‌کس جز خودمان وجود ندارد که بخواهیم تغییرش دهیم.

می‌خواهم چند لحظه وقت بگذارم تا حرف‌های دیشبم را شفاف‌تر کنم. خانمی تصور کرده بود که من با ملت خاصی مخالفم. بگذارید خیالتان را راحت کنم: من با هیچ ملت، نژاد یا عقیده‌ای سر جنگ ندارم. اگر دیشب نامی از ملتی بردم، فقط برای این بود که مثالی زده باشم.

حرف اصلی من این بود: ما دقیقاً به همان چیزی تبدیل می‌شویم که در ذهن‌مان به آن «توجه» می‌کنیم. قانون «عشق» و «نفرت» یکی است؛ هر دو شما را به شکل همان چیزی درمی‌آورند که مدام به آن فکر می‌کنید. دیشب خبری از روزنامه خواندم تا بگویم وقتی فکر می‌کنیم با شکستنِ آینه (یعنی نابود کردن نمادها یا آدم‌ها)، می‌توانیم تصویری که در آینه افتاده را تغییر دهیم، فقط داریم خودمان را گول می‌زنیم.

وقتی به اسم انقلاب یا جنگ، افرادی را که نماد زورگویی می‌دانیم کنار می‌زنیم، در نهایت خودمان دقیقاً به همان آدم‌های زورگو تبدیل می‌شویم. برای همین است که می‌بینیم خیلی از انقلابیون تاریخ، بعد از پیروزی، خودشان تبدیل به همان ستمگرانی شده‌اند که می‌خواستند نابودش کنند.

برای اینکه سوءتفاهمی باقی نماند، اصل قضیه این است: تنها واقعیت هستی، «آگاهی» شماست. شما هیچ‌چیز را در دنیای بیرون نمی‌بینید، مگر آن چیزی که قبلاً در «آگاهی» و درون خودتان پذیرفته‌اید.

بنابراین، «نفرت» در لحظه‌ی پیروزی به شما پشت‌پا می‌زند؛ چون شما را محکوم می‌کند که تبدیل شوید به همان چیزی که از آن متنفر بودید. همیشه در جنگ‌ها، فاتح و مغلوب ویژگی‌هایشان را با هم عوض می‌کنند؛ فاتح دقیقاً شبیه مغلوب می‌شود. ما از دیگران به خاطر بدی‌هایی متنفر می‌شویم که ریشه‌اش در درون خود ماست.

نظام یک کشور، بازتاب درونی مردم همان کشور است. اگر در جامعه‌ای خشونت و رقابت بی‌رحمانه باشد، در جنگ هم هدفش نابود کردنِ رقیب است. جنگ‌ها فقط زائده‌ی اراده‌ی کسانی هستند که در آن کشور قدرت را در دست دارند.

ما با «تخیل» و «احساسات‌مان»، دنیای اطراف‌مان را شکل می‌دهیم. اما چون در این دنیای سه‌بعدی، زمان خیلی کُند پیش می‌رود، ما متوجه نمی‌شویم که اتفاقات بیرون، نتیجه‌ی وضعیت درون خودمان است.

حرف من این است: شما می‌توانید روی یک «ایده‌آل» تمرکز کنید و با عشق ورزیدن به آن، به آن تبدیل شوید. یا می‌توانید روی چیزی که از آن متنفرید تمرکز کنید و با «محکوم کردن» آن، آن را به بخشی از وجودتان تبدیل کنید. مشکل اینجاست که چون زمان کُند می‌گذرد، وقتی بالاخره به آن چیزی که فکرش را می‌کردید تبدیل شدید، یادتان می‌رود که زمانی خودتان چقدر دنبال رسیدن یا نابودی‌اش بودید.

درسِ امشب، کلیدی‌ترین بخش کتاب مقدس است. مهم‌ترین سوالی که در کتاب مقدس مطرح شده را در فصل ۱۶ انجیل متی پیدا می‌کنید.

یادتان باشد، تمامِ داستان‌های کتاب مقدس، «داستانِ زندگیِ خودِ شماست». شخصیت‌هایش فقط در ذهن شما زنده هستند. آن‌ها ربطی به آدم‌های تاریخی یا اتفاقاتِ گذشته ندارند. تنها کسی که باید تغییر کند، «خود شما» است.»